|
روزها از ابری شدن هوا پشت این جنگل سبز می گذرد. هنوز رعدوبرق گاه گاهی درختی سبز را چه بی رحمانه به آتش می کشد. این روزها، شب خیره به برگها / نمی خوابد. می ترسد بادی ناهنگام ، برگها را آواره کند. صدای جغدها هم می لرزد. انگار می دانند، گرگها بی رحمانه خواهند کشت. این هم ازآخرین شعر: رها در چشمان سنگهای کوچکی مرد، که زودتر از گلوله های برادرها به پرواز رسیدند. روبانی سیاه شد، روی تمام عروسکها. و جا گذاشت، ردپایی که بماند، اگر بگذارند. و نمیرد تا روزی که کبوترها، جای شکافهای گلوله را در محاکمه ای آبی برای خدا تعریف کنند. رها فکر می کرد، دست شوم باطوم و گلوله هرگز با چشمان باز شلیک نشدند. + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 9:2 توسط رها |
۱ بگذار ابرها نیامدنت راتکرارکنند. دیریست ابروهایم بخاطرتوکه چتر نمی خواستی مدام می ریزند.... ۲ کنار این حادثه دلگیر کمی باران باش. به خوابهایم نه عاشقم، نه دیوانه. آفتاب هم برای نیامدنت چکمه هایش را مدام جا به جا می کند تا برسی به پاهایی که شاید اگر خیس شوند من باز هم از خواب بپرم. ۳ با نبودنت شاعرترم خیس ، نه از باران نه از اشک. ترم مثل آنروز وقتی از آغوشم آرام رفتی. و می رسند روزها از راهی که می دانم پشیمانی فایده ای دارد اگر دوباره در آغوشم بگیری. + نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 16:27 توسط رها |
نیمه فنجان توبودی
نیمه دیگرهم. چای ، تلخ قهوه ، تلخ روز ته مانده تفاله ایست که تلخ می خندد. رگهایت را هم که تلخ می کشی!!! + نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 7:56 توسط رها |
شکل نیامدنت
درآهنگی مشغول تکرارمی شود کلاغ پر ،که می روی صدایم خسته در چندقدمی کلاغی سیاه می میرد خدا نکند که تو نیایی نباشی ومن که تا امروز مرده ام + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 10:40 توسط رها |
بر کبودی چشم هایت یاسی می گذارم مرهم نیست دردیست از درون دورانی که بر یاس هایت قطره قطره اشک چکانده ام + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 11:42 توسط رها |
وقتی به مرگ خندیدم تابوتم، باز هم ایستاده مرد. آفتاب، نیامده جا زد. دور و برم تاریکی تزریق می شد به جمجمه ی مردی که در ته قهوه اش باز هم تاریک تعبیرم می کرد مبادا این تاریکی به سلول هایم سرایت کند و قهوه برسد به چشم هایی که با دکمه های نیمه باز عریانی شان را قسمت می کردند شاید اگر سیگار لبانم را به آتش نمی کشید من هنوزدر آغوش پیراهنم به مرگ می خندیدم + نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 13:2 توسط رها |
ساعت نرسیده به عقربه هایش می رقصدو قصه از جایی حوالی ثانیه ها٬ آغاز میشود. تکه های فاصله را ٬ سنجاق میزنم به لحظه هایی که نیامدی تا در اتاقم ساعت همچنان منتظر بمیرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 18:35 توسط رها |
از صدای نفس نفس ثانیه ها
پای عقربه ها هم می لنگد من هم خوابزده چشم براه ساعت ها لحظه شماری را تکرار کردم مدام می میرم می میرم می میرم را. تا مردم و ثانیه ها جسدم را باز هم نفس زنان به خاک سپردن + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 11:16 توسط رها |
|
| |||||